اندر احوالات مهمانی

چهارشنبه 27 خرداد 1394

سلام من رااز تنی خسته میشنوید ...خخخخ...شوخی کردم

روز قبل از مهمونی ژله رو درست کردم ، حبوبات خیس کردم ، دستمال سفره هم درست کردم . بعد مامانم زنگ زد گفت آش درست نکن ما حلیم میاریم.

صبح با واحد بالایی رفتیم قرآن جزء خوانی.

اول اینو بگم من دیگه جمعه ها مهمونی نمیگیرم که همسری خونه باشه ، حالا عرض میکنم چرا...همسرجان تو روزهای عادی خیلی کمکه منه تو خونه یعنی درواقع اصلا اینطور نیست که کار خونه وظیفه من تلقی بشه همیشه ی پایه کمکه . شاید به همین دلیل باشه که من این توقع برام ایجاد شد حالا که مهمونیه باید خودشکی کنه یا اینکه همپای من بیاد خب از طرفی روزه هم بود گناه داشت اما آوا که خودخواه شود این حرفا حالیش نیست.

خلاصه 12.30 اومدم و مشغول شدم قبل از رفتن به محمد گفتم تا من میام میزارو دستمال بکش اما زهی خیال باطل. شروع کردم دستمال کشی و کارای دیگه . آهان اینم بگم یکی دیگه از دلایلی که کفریم کرد . از شنبه بهش گفتم برنجمون کمه برای مهمونی بگیر من ی بار بپزم دستم بیاد چجوره ، شده جمعه ظهر هنوز برنج نخریده ...منم باید همه کارام از قبل آماده باشه . دیگه ساعت 2.30 بااینکه خیلی جلو خودمو گرفتم که منفجر نشم و نگه حالا یخورده کار کرده داره بداخلاقی میکنه تذکر دادم پس کی میری برنج بگیری که سریع بلند شد گفت داشتم بلند میشدم که گفتی ...اومده مهربون شده میگه چیزی نمیخوای میگم نه میگه خب من تا نماز میخونم فکراتو بکن اگر چیزی دیگه ای میخوای...نمازشم خوند و اومده تو آشپزخونه داره کتری آب میکنه !!!!!!!!!!!!!!دیگه دادم رفت هوا گفتم من تمیخوام کتری آب کنی برو اونی که ازت خواستم و تهیه کن.(آوای عصبانی)

بالاخره رفت و برنج خرید ....

منم مشغول غذا درست کردن بودم . بعدم رفت نون بخره که منم خوابم برد نیم ساعت خوابیدم و بلند شدم مرغا رو گذاشتم بپزه و بعد مامانم اومد که مامانم خودش قصه ایه در نوع خودش ....

مامان جان هم هی گفت پاشو برنجتو بپز پاشو نمیپزه پاشو دیر میشه ...گفتم مادر جان ساعت 9 اذان میگن من چرا ساعت 5 برنج بپزم ؟؟؟ وااااای که روانی کرد منو میگفت 12 خوروش بذار گفتم خب لپه ها که له میشه تا شب ..میگه خب هرموقع پخت خاموش کن خواستی بیاری گرمش میکنی دوباره گفتم خب چه دردیه ....خلاصه که کشت منو .

سالاد رو هم تزیین کردم . نون و پنیر و سبزی هم تزیین کردم و رفتم ی دوش گرفتم . همسرجان هم میخواست بره حمام . هی گفتم عزیزم پاشو برو گفت باشه نیم ساعت بعد دوباره گفتم گفت باشه فکر کنم ی ده باری بهش گفتم پاشو خلاصه وقتی رفت حمام که یک ربع به اذان اومد بیرون و من سفره رو چیده بودم ...همش هم میگفت تو بلند نشو چیکار داری الان ؟ گفتم سفره رو بندازم گفت خب باشه تو نمیخواد کاری بکنی من میندازم ....آره جون عمش

بنده خدا زنداییم هم زودتر اومد که کمکم کنه آخرشم همه ظرفارو شست.

حالا بریم سراغ خرکیف شدن های آوا :

این دایی من هنوز شام و ناهار خونم نیومده بود هربار مهمونی داشتم یجوری شده بود اینا نتونسته بودن بیان . سر سفره داییم گفت آوا چقدر کار بلدی تو دست پختتم خیلی خوبه غذاهات خیلی خوشمزه س...خدایی هم سفره خیلی خوشگل شده بود . دستمال سفره ها خیلی برای پسراش جالب بود ... این داییم دختر نداره زندگیشون بنظرم مردونه س.

آخه قبل از افطار بابام بهش گفت این تابلوهارو خودش بافته باور نمیکرد میگفت دیده بودم قبلا فکر کردم خریده . باتعجب میگفت آوا اینارو تو بافتی ؟؟گفتم آره گفت اگر کار خودت باشه که خیلی کارت درسته ....آخ چقدر یاد مادرشوهرم افتادم اونم همینطور فرت وفرت ازم تعریف میکرد.خخخخ واقعا جاش خالی بود .

فرصت کنم عکس ژله و دستمال سفره رو که دارم میذارم یادم رفت عکس بگیرم از چیزای دیگه 

فعلا پرحرفی بسه تا بعد

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.