در ادامه مریضی

سه‌شنبه 16 تیر 1394

دیروز سوپ درست کردم برا مامان و همسری که اومد رفتیم خونه مامان . اتفاقا همسری دیراومد و اذان گفتن که رفتیم . بابا افطار کرده بود . خودش هم سوپ پخته بود و خورده بود . به محض اینکه رسیدیم دوباره شروع شد . چنان رژه ای رو هیپوتالاموس میره که نگو. چنان با غم و غصه و عصبانیت میگه که باید 7 قرص میخورده و چون نمیتونسته از زیر پتو بیرون بیاد اجبارا 9 خورده که انگار این فاجعه س ، الان ما باید تو سروکله خودمون بزنیم که آخه چرا این اتفاق رخ داده ....آخه این دیگه گفتن داره ؟؟؟ باورتون نمیشه ساعت به ساعت حالش و گزارش داد بسیار دقیق. آخه با گفتنش چی عاید آدم میشه ؟؟

بابام گفت این سوپ چیه پختی؟ گفتم از همین سوپا که مامان هروقت مریض میشیم درست میکنه . گفت پس چرا شکلش با اینکه مامان درست کرده فرق میکنه این چی چی بود ما خوردیم یکم زودتر میومدی دختر....پیش خودمون بمونه ولی مامانم خوشش نیومد . جاتون خالی بسیار هم خوشمزه شده بود .

من از کسی چیزی به دل نمیگیرم از پدرومادر که اصلا ...حتی مادرشوهرم اینا با اونهمه آزار و اذیتی که داشتن برام ولی هیچ کینه ای ازشون به دلم نیست ولی من با این وضعیت خودم براش سوپ پختم جاش بود حتی شده ی قاشق بخوره . حتی اخرشب هم رفت از سوپ خودش خورد و از سوپ من نخورد .

آخر شب همسری داشت از مادربزرگش میگفت ( همون که الان نزدیک به 100سال داره) بهش گفتم اینی که میگی اونموقع مامان بزرگت بالا 60 سال داشته . فکر کرد گفت آره خودش هم تعجب کرد . گفت ماشالا 60 سالش بوده و اینکارارو میکرده ؟؟×!!

بعد مامان منم در ادامه حرف همسر چیزایی میگفت و خودش و با ننجون 100ساله همسر مقایسه میکرد . خندم گرفته بود .

به جای اینکه ی کمکی برای من باشه شده مایه غصه....آخر شب خواهرم اومد بلند شد میوه آورد جلوشون چایی آورد .خب اگر حال نداری اونموقع هم نداشته باش .خواهرم هم که اصلا انگار نه انگار خونه پدرمادرش میاد . درحد رفع تکلیف . نکرد بشقابارو جمع کنه بره . یا الان مامان مریضه اگر فکر کنید تخمشم باشه نیست . اون فقط درحد اینکه حوصلش که سر بره میاد ی سر میزنه .

سحری که آوردم بخورن بلند نشد محض رضا خدا ی بشقاب بیاره بگه دختر بشین تو. دیگه راه نمیتونستم برم اینقدر درد داشتم همسری که خورد گفتم فقط پاشو بریم . ی تعارف زدم گفتم مامان من نمیتونم ظرفارو بشورم . با ی طمانینه گفت باشه حالا بعدا میشورم خودم . یجورایی که ...بیخیال ولش

چقدر غر زدم ...تخلیه احساسات بود

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.