ختم فردا

پنج‌شنبه 18 تیر 1394

سلام سلام

دیروز بعدازظهر خاکسپاری بود و من نرفتم . از فامیل همسری کسی خبر نداره من باردارم جز ی زنداییاش که اونم حدس زده منو ندیده . کوتاه هم نمیاد . صبح که داشتن میرفتن غسالخونه به همسری گفته بوده خانمت و نیاری یموقع خوب نیست زن حامله بیاد اینجورجاها.

همسری بدش نمیومد که حداقل شب برای افطار برم .البته حق هم داره چون تو این 12 سال هروقت اینا مناسبتی داشتن حالا چه عزا چه شادی انگار نه انگار کدورتی بوده و من رفتم براشون . رو این حساب همسری فکر میکرد افطار برم اما مستقیم نگفت بیا . حتی درباره ختم هم صحبت کردیم گفت آوا من اگر بدونم برم یجا طرف مقابل با دیدن من ادا از خودش دربیاره یا اخم تو هم کنه اتفاقا میرم . کار خودمو میکنم بذار اون حرص بخوره .ی صندلی بذار دم در بشین خوش آمد بگو ( نیست من الان فامیل درجه یک حساب میشم بایدم برم دم در بشینم) گفتم حرفت تا حدودی درست اما من دیگه خسته تر از اونم بخوام با اینا دربیفتم ترجیح میدمدوری کنم تا ارامش داشسته باشم . بعدم تو نمیتونی بفهمی چون نهایت احترام و تو فامیل خانمت داری . ی لحظه تصور کن بیای تو مراسمای ما و بابای من روش و ازت برگردونه . گفت یعنی الان بری با مامانم سلام و احوالپرسی کنی روش و برمیگردونه؟؟!!!! گفتم یجوری حرف میزنی انگار ندیدی انگار نمیشناسیشون . مکه داییت مگه اینطور نشد و ....ودیگه ادامه ندادم .

خودش رفت افطاری بعدم ختم .

3 سال پیش که برادرشوهرم فوت کرد من چشمامو رو گذشته بستم و به همسری هم گفتم امروز روز سخته ایناس ، ادم نباید اینجور وقتا تلافی کنه و رفتم . نه تنها رفتم بلکه همه کاراشونم دست گرفتم . طوری که ی روز رفته بودم دانشگاه یکی از استادادرو ببینم همسری تنهایی رفته بود خونشون . مادرشوهر مغرور من میاد جلو میگه خانمت کو ؟ حالا چیکار کنیم ما؟

ولی بعدش چی شد؟ هیچی دوباره همون آش و همون کاسه . دوباره همون رفتارها . چندماه نشد عید اومدن خونمون و اون شرو به پا کردن .

یادمه به همین مادربزرگش فوت برادرشوهرو نگفتن . ی روز مادرشوهرم نشست گفت بذار بفهمه فوقش میفته میمیره خب بمیره دیگه چقدر میخواد عمر کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فکر کن برای مادر خودش اینجوری گفت اونوقت دلش با منه عروس باشه.....

راستش اولش میخواستم نرم . اما الان میبینم برام فرقی نداره . اصلا برام مهم نیست چه رفتاری میکنن . استرس رویارویی باهاشونو ندارم . حتی در خودم میبینم که بهشون تسلیت هم بگم بدون اینکه برام مهم باشه چه عکس العملی نشون میدن. آرومم و خوشحالم از این آرامش

ی جریانی و برای بابام تعریف کردم . بابام گفت تو اگر ی سرسوزن از اینا دلخور باشی یا کینه به دل بگیری اشتباه از توئه . تو باید براشون دعا کنی برای ذهن بیمارشون.

ماجرا این بود که همین برادرشوهر خدابیامرز من وقتی ازدواج میکنه(با نوه عمش) پدرشوهر ی خونه داد بهش که بشینن. چندسال گذشت و بالاخره بچه دار میشن و بچش کوچیک بوده که غر غرا شروع میشه که چی؟ این مفت نشسته تو خونه پول قبضاشم نمیده ....جاری میگفت من یادم نمیره زندایی(مادرشوهرم)  رو پله ایستاد دست زد به کمرش گفت بره خونه باباش . و اثاث و میریزن تو کوچه ....قابل باوره؟؟؟ جاری میره تهران خونه باباش ، برادرشوهر هم شبا میرفته تو مغازه میخوابیده چون مامانش راه نمیداده تو خونه. ی زمین خالی رفیقش داشته که چهاردیواری بوده اثاثاشو میذاره اونجا . تا 4 ماه اینا همینطور میگذرونن تا بالاخره ی جارو اجاره میکنه و میره خانمش و میاره و میرن اثاث بیارن میبینن دزد همه رو برده .

مادرشوهرم همیشه میگفت همه اثاثشو دزد برد اما هیچوقت نمیگفت چطوری.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.