ختم

دوشنبه 22 تیر 1394

سلام سلام شنبه دخترخالم افطار دعوت کرده بود رستوران و همه جمع بودن دیگه تسلیت گفتن و پرسیدن سوم کجا هست و چه ساعتی . شب به همسری گفتم اینا همه فردا میان اینو یگه کجا دلم بذارم ....البته با خنده . همسری گفت تزه خبر نداری پسرعموت زنگ زد بهم فهمید و تسلیت گفت زن عموتم فردا میاد ....

صبح اومدم خونه مامان با عزیزم و خواهرم رفتیم مسجد . زنداداشم و زنعموم هم اونجا بودن . رو حساب عزای برادرشوهرم فکر کرده بودن من الان اونجام . از در که رفتم خواهرشوهر کوچیکه ( بچه های بلاگفا میدونن جریان این کوچیکه رو و اینکه منشا همه این اختلافات اون بود) منو دیدو خدایی به وضوح دیدم چقدر بهم ریخت . آخه اینقدر سریع ؟؟؟!!!!!!!!!!!

رفتیم جلو با مادرشوهر و خاله و زنداییا عرض ادب و تسلیت گفتیم و نشستیم . خواهرشوهرارو ندیدم بعد که نشستیم بزرگه رو دیدم اما سرش و بلند نکرد که چشم تو چشم بشه. چقدر بیشعورن هرچیشونم که باشه وقتی مادر و مادربزرگم اومدن باید احترام میذاشتن.

جاری بزرگه هم اومده بود و اونم که کلا از مردم فراریه . انگار میترسن با کسی سلام کنن منم دیدم نیگا نمیکنه سلام نکردم.

آقا این فامیل شوهر من خنگ خنگن. هیچکدوم نفهمیدن باردارم . درسته هنوز بهم خیلی پیدا نیست مخصوصا پادر هم سرم بود . اما دیگه هفت ماهمه بالاخره چهره نشون میده هرچقدر هم شکم کوچیک باشه . بعد که بلند شدیم مادرشوهر از جلو پا مامان و عزیز بلند شد و اصرار و تعارف برای شام که حتما تشریف بیارین اما به من یک کلمه هم نگفت . فقط جواب خداحافظی داد.

دختردایی و خاله همسری دستم و گرفتن که چرا میری ، پس حتما بیا سالن . منم خدایی قصد نداشتم برم گفتم خاله من اگر بتونم بیام سختمه نمیتونم زیاد بشینم . گفت خدا نکنه خاله مگه پی شده ؟ خندیدم یهو دخترداییش گفت نکنه بارداری؟ دیگه تبریک گفتن و این حرفا . بعدم دخترخاله ها و عروس خاله ها و دخترداییا اومدن دورم که اصلا بهت پیدا نیست اینقدر لاغر شدی که نشون نمیده بارداری. بعد که گفتم هفت ماهمه چشاشون داشت میزد بیرون .

فامیل شوهر من همه دختر دارن . مثلا ی داییاش 2 تا دختر داره و پسر نداره دختراش هم هرکدوم دوتا دختر دارن. اون یکی داییش هم 4تا دختر داره که سه تاشون ازدواج کردن هرکدوم 2 تا دختر دارن . عروس خاله ها همشون دختر دارن و من اولین عروس بودم که پسر دار شدم . همه فامیلشون به همسری میگفتن بابات باید خیلی اینو بخواد که قراره اسمشو نگه داره (چه خوش خیالن) چون جاری هم ی دختر داره.... حالا فکر کن تو این فامیل من دوتا پسر پشت سر هم...

ذیگه اصرار رو اصرار که باید بیای . بعد ی دخترداییاش گفت این خانم کلاسش بالاس به ما نمیخوره مارو آدم حساب نمیکنه بیاد پیشمون.

وقتی اومدیم خونه مامان گفتم شب میرم سالن . لزومی نداره نرم من که کاری نکردم که بخوام از کسی فرار کنم یا ترس روبرو شدن با کسی و داشته باشم . دیگه اینقدر هم داییش و خود همسری و برادرشوهرا زنگ زدن و اصرار به بابا اینا که حتما باید بیاین ، با مامان بابا رفتیم .

وارد تالار که شدیم با 2 تا میز فاصله از خواهرشوهرا نشستم . عروس خالش گفت میخوای بیا سر میز ما بشین گفتم نه راحت باشین ما میشینیم همینجا. نخواستم بگن محل ندادیم رفته پیش بچه های خاله. تا خواهرشوهر کوچیکه مارو دید سریع بلندشون کرد رفتن ته سالن که دیگه به چشم نمیومدن . جاری بزرگه هم پیششون نرفته بود بشینه و جدا نشسته بود . تو این فامیل فقط خانواده مادرشوهر من بودن که همه تک تک نشسته بودن .

خلاصه تا اخرش هم ما مادرشوهر و ندیدیم . حتی یکی از دوستاش اومد سر میز ما نشست بازم نیومد حتی با دوستش سلام و احوالپرسی کنه.

آخرشم همه کلی تشکر از مامانم کردن که اومده و خداحافظی کردیم اومدیم .

بچه ها تو این شبا اگر یادتون بود براشون دعا کنین . مریضی فقط کمر درد و فلج بودن و سرطان و... نیست . اینا بیشتر از هر کسی نیازمند دعا هستن . من خودم همیشسه سرنمازام براشون دعا میکنم چون همه چیز دارن بجز آرامش و خودشون این آرامش و از بین میبرن .

التماس دعا از همه

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.