جیغ بنفش ،لالایی خواب

یکشنبه 28 تیر 1394

سلام سلام عید همه مبارک شماهایی که بچه دارین شبا بچه هاتون چطوری میخوابن؟ با قصه؟ لالایی؟ جیغبنفش؟

آقا این گل پسر ما به هیچ صراطی مستقیم نیست . پروسه خوابیدنشو داشته باشین:

مسواک که کیزنه میره رو تختش. منم میرم براش قصه میگم بعد میگه بیا نازیم کن ، نازیش میکنم لالایی میگم یکم شوخی و خنده که با شادی بخوابه بعدم شب بخیر میگم که بیام بیرون میگه نرو یکم دیگه بمون ، بیا کنارم دراز بکش و ....بالاخره میام تو اتاق خودمون دراز که میکشم میبینم کنارم ایستاده .

آوا: جانم مامان؟

محمد: آب میخوام

آوا: یکساعت قبل از خواب خوب نیست آب بخوری برو لالا مامان جان(به اندازه ی گالن آب خورده رفته تو رختخواب)

میره تو اتاق . چندثانیه بعد

مامان من میترسم

از چی؟

از تاریکی

خب اونجا که تاریک نیست چراغ خواب روشنش کرده

باشه من بازم میترسم ، بیام پیشت بخوابم

و

و

و

و این روند هرشب به مدت 2 ساعت ادامه داره . کاملا منتظره ی فریاد بشنوه و با دلخوری بخوابه ، اصلا انگار شادی بهش نیومده.

دیشب من دیگه ساعت 12 از هوش رفتم . کاملا از من ناامید شد رفته بوده سراغ باباش. دیگه دیدیم از صدای پچ پچشون نمیشه خوابید . مثلا یواش حرف میزدن من بیدار نشم . نگاه به ساعت کردم دیدیم 2 شده. همسری هم دیگه کلافه شده بود از دستش . گفت محمد ی بار دیگه بیای اینجا ی چیزی میزنم تو مخت ، خب بخواب دیگه.

شب که بشه ی 10 باری میاد بالا سرت . اینا جدای از اون سوالایی که از همون تو اتاق میپرسه.

اصلا دیگه موندم چیکارش کنم .

دیروز که کلا به درگیری با محمد گذشت. مثلا روز عیدمون بود . رفت حمام نیم ساعت بعد صدا زئم محمد جان تو چه مرحله ای هستی ؟ گفت میشه نگم؟ گفتم باشه نمیخوای نگو اما سریعتر ، باید تو مصرف آب صرفه جویی کرد الان خیلی مناطق برا خوردن هم آب ندارن بخاطر مصرف زیاد ماهایی که آب داریم . گفت باشه. فکر میکنین تو اون نیم ساعت که تو حمام بود و شیر آب هم کاملا باز چیکار کرده بود ؟.......... حتی هنوز زیر دوش هم نرفته بود بدنشو خیس کنه. یکساعت و نیم بعد گفتم بیا بیرون دیگه . رفتم در حمام میگه شامپو ندارم !!!!!!!!1من چشام داشت میزد بیرون گفتم پیکارش کردی تو 3بار بیشتر حمام نرفتی با این شامپو....

خدایی ی بچه 8-9 ساله دیگه نباید درک درستی از مصرف این چیزا داشته باشه؟ من توقعم ازش بالاس؟ این چندمین بار بود که ما سر هدر دادن شامپو بحث داشتیم. ی بار براش شامپو بدن گرفتم رفت حمام دفعه بعد صدا زد مامان شامپو بدن بیار برام. گفتم تو حمامه . گفت تموم شده .

من فکر کردم اون قبلی و میگه رفتم درحمام دیدم واااا همون شامپو که جدید گرفتم دستشه خالیه خالی.....در عوض وانش پر از کف . کل شامپو خالی کرده بود تو وان کف درست کنه . اینهمه اون بار براش توضیح دادم دوباره با شامپو موهاش اینکارو کرده بود . خیلی حرصم گرفت ازش کلی داد و بیداد کردم . که البته بی فایده س و بعدش پشیمون شدم.

بالاخره از حمام اومد بیرون و آماده شدیم بریم بیرون . ی سر هم به مادربزرگم بزنیم.

گفت من یکم ادکلن بزنم . مخالفت نکردم گفتم بذار دادو فریادا ادامه پیدا نکنه و کمتر باهاش مخالفت بشه . زد.داشتم ارایش میکردم که اومد ادکلن برداشت گفت بدم بابا بزنه. رفت پیش همسری یهو صدای همسری و شنیدم گفت چیکار میکنی یکی بزن چرا اینجور کردی ؟ نه من نمیخوام من زدم. دیگه جیغم دراومد گفتم مگه بهت نگفتم همون که زدی کافی بود ؟ مگه نبردی بابا بزنه برا چی خودت دوباره زدی؟ کلا سکوت مطلقه. منم گفتم سریع برو لباستو عوض کن . یکم هم غرغر کردم خودم با خودم . آخه چرا اینقدر زبون نفهم . خب وقتی من دئارم راه درست و کار درست و میگم چه مرضیه بره ی کار دیگه بکنه که خودش هم میدونه خوب نیست.

اصلا دیروز کلا روز من نبود . ارایش کردم کامل. یهو یادم اومد وضو نگرفتم . اینقدر حرصم گرفت که نگو . گفتم ولش کن میریم برمیگردیم نماز میخونم فکر کردم ساعت 7 باشه لباسامو پوشیدم دیدم ساعت 8.30 است . هیچی دیگه صورتم شستم وضو گرفتم مجدد آرایش کردم نماز خوندم رفتیم خونه مادربزرگم . اونم که کلا سایلنته .

ما هرشب میریم خونه بابام ذیشب همسری رفت به اون سمت گفتم نمیخواد بری. بریم خونه شام درست کنم زود بخوابیم . دیگه رفتیم به سمت خونه . تو راه هی همسری گفت هیچ جا نریم؟ گفتم مثلا کجا؟ ی جا بگو بریم. ولی هیچ جا به ذهنمون نمیرسید. سابقه هم نداشت ما از خونه بیایم بیرون و اینقدر زود برگردیم . تا سر کوچه هم اومدیم بعد همسری گفت : غذا بگیریم بریم همونجا که چند شب پیش گفتی هوس کردی بری اونجا به یاد قدیما؟ گفتم بریم. جاتون خالی رفتیم جوجه گرفتیم و رفتیم اونجا . اتفاقا زیرانداز هم نداشتیم فلاکس هم نداشتیم ولی خوب بود . حالمو کمی خوب کرد.

اومدیم خونه و منم که دیگه 12 خوابیدم و مابقی هم که گفتم

مثل وسایل شارژی هستم . صبح که محمد از خواب بیدار میشه شارژم فوله قربون صدقه و از این حرفا به شب که بشه دیگه تحمل ندارم . نه اینکه خسته باشم . ولی نمیتونم دیگه کاراشو بگذرونم . بنظرم خیلی خنگ بازی از خودش درمیاره . خیلی سادس اصلا از این بچه های حراف و زرنگ نیست. البته هم معلمش هم مشاوره گفت اصلا بچه منگ و گیجی نیست. ولی نمیدونم چرا من یه همچین نظری روش دارم

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.