نقاشی

چهارشنبه 31 تیر 1394

امروز محمد میگه مامان میشه بری کلاس نقاشی ؟ میگم من ؟ برای چی؟ میگه وقتی رفتم مدرسه پز بدم بگم مامانم خیلی نقاشیش عالیه....آخه همه بچه ها مدام دارن پز مامان باباهاشونو میدن. میگم مامان جان من برم کلاس نقاشی خب من یاد میگیرم افتخارش یا بقول شما پزش هم مال خودم بهتر نیست خودت بری؟

حرف و عوض میکنه .

حالا من ی نقاشی بلد نیستم این بچه چجور میکوبه تو سرم ...خخخخخ....نمیگه مامانم چقدر خطش قشنگه .

چندروز پیش داشتم نقاط قوت و ضعفش و خیلی بیطرفانه مینوشتم .

خب محمد اولین حسنش اینه که پسر آرومیه اصلا از اون شیطنت ها و خرابکاری های پسرونه نداره (شاید هم یجورایی نقطه ضعف حساب بشه)

به هیچ عنوان حسود نیست در رابطه با هیچکس

خیلی محتاطه

به غایت تمیزه درحدی که میوه رو هم با چنگال میخوره و اگرچنگال نباشه محاله دست بزنه

به هیچ وجه دروغ نمیگه حتی وقتی که به ضررش باشه

اهل هله هوله خوردن (چیپس و پفک و...) نیست و عاشق خشکباره

با اینکه خیلی بدغذاس اما صبحانه میخوره.

بعد که خواستم نقاط ضعفش و بنویسم دیدم برای هر صفتی که از نظرم ضعف حساب میشد ی توجیه میارم که خب اینطوریه دیگه . مثلا گوشت دوس نداره و نمیخوره خب هرکسی یجوره ولی انصافا خیلی بدغذاس. گوشت مرغ ماهی سبزی خوروش اصلا نمیخوره . لوبیا پلو دمی گوجه نمیخوره . در کل منوی غذاش خیلی محدوده .

برای نخوابیدنش هم توجیه داشتم که کم خوابه . با اینکه میدونم کم خونی نداره اما تصمیم دارم مجداا ببرمش دکتر. چون واقعا دست خودش نیست و کم خوابه .

نگرانیم اینه که خیلی بچه بی سیاستیه . واقعا کنار بچه های دیگه کم میاره . ماشالا بچه های این دوره زمونه هم که خیلی بااعتمادبنفس و یجورایی پررو تشریف دارن.

کاش یکم بیشتر اهل مطالعه بشه .

چندروز پیش سحری که خوردیم ی خاطره برا همسری گفتم از کلاس پنجمم. من شاگرد اول بودم و کلا از این دانش آموزا که تو همه چی نفر اول هستن . قدرت بیان بالا و درسخون . ی روز ی آقایی اومد مدرسمون روحانی بود بعد ی معما مطرح کرد گفت شماره تلفن خدارو رو ی برگه برام بنویسین . هرکس ی چیزی نوشت منم نوشتم اذان . بعد که کاغذارو باز کرد فقط ی نفر تو کلاس درست نوشته بود  همه گفتن آوا تو بودی ؟ گفتم نه . یکی که اصلا هم جزء دانش آموز زرنگا نبود نوشته بود

اونروز این مورد خیلی برام گرون تموم شد که ی سوالی پرسیده شدو من بلد نبودم . یکی جدید وارد مدرسه شد و نفهمید من چقدر زرنگ و باهوشم و باهام مثل معلمای مدرسه برخورد نکرد . همیشه پنجشنبه ها میرفتیم حرم . اون هفته که رفتیم ی کتاب فروشی نزدیک حرم بود و از اونجا کتاب معماهای قرآنی و خریدم که اگر ی روزی کسی ی سوال ازم پرسید بلد باشم . همسری گفت آوا یذره به خودت نرفته محمد .

با همه پشتکارم تو یادگیری و علاقم به آموزش متاسفانه خانوادم کاری برای آموزشم نمیکردن و شاید بگین از خودش تعریف میکنه اما واقعا اون همه استعداد و هدر دادن. خیلی بهتر از اینی که الان هستم باید میبودم چون من واقعا استعداد داشتم مخصوصا تو ریاضی . اما خانواده......

هیچ کلاسی اجازه نمیدادن برم . حتی اکثر خانواده های مذهبی دوس دارن بچه هاشون قرآن خون باشن . اینا هم دوس داشتن اما نمیخواستن به خودشون زحمت بدن هیچوقت ی کلاس منو نذاشتن . حتی برای قران . 

روزی که جواب کنکور اومد هیچوقت یادم نمیره با خوشحالی پریدم جلو بابام که قبول شدم . درجوابم فقط یک کلمه گفت : جنبه داشته باش بالا پایین پریدن نداره

بعد رو به داداشم کرد گفت تو چی؟ گفت من نه . خب همین کافی بود که عیش من خراب بشه . چون بابام همه چیزو برا پسرش میخواست و شازده پسر هم که فقط استاد تو پول حروم کردن بود . فراری بود از درس و مدرسه. 5سال از من بزرگتر بود اما با هم کنکور دادیم از بس این پسر تو دوران تحصیل رد شده بود .

فکر کن رتبه دورقمی کنکور اونم اون سالا که دانشگاه رفتن واقعا ارزو بود خوشحالی نداشت .

چقدر از این شاخه به اون شاخه پریدم

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.