جمعه فوق تخمی

دوشنبه 5 مرداد 1394
 دیشب ساعت 12.30 تازه رفتیم خونه مامان . ساعت 1.30 همسری رفت تا جایی و ساعت 3 اومد . اومدیم خونه و دیدم اگر بخوابم نمازم قضا میشه بیدار موندم و نماز خوندم ولی دیگه خواب از سرم پرید. ساعت 9 بود که دیگه خوابیدم . از همون موقع هم مدام گوشی همسری زنگ خورد . البته جواب نمیداد تا ساعت 11.30 گوشی و برداشت و یکی از دوستاش بود گفت فلان رفیقت ماشین شاسی بلند داره؟ همسری گفت اون همه چی داره چندتا ماشین داره چطور؟ گفت رفته بودیم بیرون با خانواده ی ماشین شاسی بلند اونجا چپ کرد گفتن زن فلانی بوده

تا گفت همسری گفت چندماه قبل هم خانمش با ی زانتیا چپ کرد . حالا چی شد؟ گفت دقیق نفمیدیم ولی با هلیکوپتر بردنشون. قطع که کرد یکی دیگه دوستاش زنگ زد گفت خانم فلانی چپ کرده و بچه 6-7 سالش و بچه خواهرخانمش و خواهرزنش که 2 ماهه عروسی کرده فوت شدن و خود خانمه زنده مونده . خیلی ناراحت شدم به همسری گفتم کاش خودش هم مرده بود بیچاره چطوری طاقت بیاره. خلاصه اینم شروع روز جمعه ما بود .

چون تا ظهر خوابیده بودیم ناهار هم نداشتیم و صصدالبته حسش هم نبود . همسری رفت غذا بگیره . زنگ زد گفت آوا اومدم این رستوران سنتیه( ی رستوران سنتی جدید باز شده بود با اینکه فضاش سرپوشیده س ولی داخلش خیلی باصفا و خوشگل بود میدونستم میره اونجا منم میرفتم همونجا غذا میخوردیم) خلاصه گفت کباب و جوجه و از این چیزا بگیرم یا خوروش؟ آخه دیروز میگفتم دلم قرمه سبزی میخواد . ولی خورشت رستوران اصلا به دلم نمیگیره منتها دیگه نشد مقاومت کنم و گفتم قرمه سبزی بگیر برا محمد هم قیمه بگیر چون قرمه سبزی نمیخوره.

خلاصه خیلی غذاش عالی بود مثل غذا خونگی بود خورشتش. ولی مگه این بچه میذاره به آدم بچسبه و به همسری میگم آخر من سرطان معده میگیرم از دست این بسکه سر سفره موقع غذا حرصم میده. نخوردنش برام معضل نیست اینکه اینقدر ور میره اوغ میزنه ....واااای که روانی میشه آدم.

نصف غذامو خوردم هنوز دست نزده بود به غذاش . منم محل ندادم گفتم ببینم تا کی ادامه میده . قاشق تو دستش بودا اما عرضه نداشت خوروش بریزه رو پلو و بخوره . بالاخره دست بکار شد که پلو سفید بخوره دیگه داد منو درآورد . خوروش براش ریختم چندتا قاشق خورد شروع کرد اوغ زدن . روانمو بهم ریخته بود فکر کن ی بچه 8-9 ساله هنوز بلد نیست شکم خودشو سیر کنه . بعد از غذا هم دیگه داد منو درآورد . فکر بهش میکنم حس خستگی بهم دست میده . واقعا ازم انرژی میگیره کاراش. دیدن کاراش خستم میکنه چه برسه بخوام باهاش کلنجار هم برم.

ساعت 5 دراز کشیدم و خوابم برد تا ساعت 9 خوابیدم بعدم شام خوردیم . میخواستیم بریم بیرون اما حسش نبود . کل جمعه رو خونه بودیم . حسابی کسل شدم. همسری هم که کلا انرژی نداره برا سرحال آوردنم یعنی اصلا بلد نیست . تو خونه اگر من شاد باشم ی سعفی ایجاد میشه من ساکت باشم کلا انگار خاک مرده پاشیدن .

خیلی کمک میکنه تو کارای خونه مثلا همین امروز ظرفارو شسته لباسارو از لباسشویی دراورده هربارچایی دم کرده (خودش خیلی چایی میخوره) میوه پوست گرفته برامون آجیل آورده شامو آماده کرده ...خلاصه وقتی باشه همه جوره بهمون میرسه اما اینکه بگه بخنده مسخره بازی دربیاره ...اصلا ....اگر بگم و بخندم همپام میخنده ولی خودش بلد نیست...خب البته هرکسی یجوره اینم زیادی آرومه .

این بود که امروز ی جمعه مزخرف و پشت سر گذاشتم . کل امروز به تنش درباره محمد گذشت...اه اه اه

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.