شنبه 10 مرداد 1394

*تو اتاق نشستم و غرق شدم تو ی مقاله و اصلا حواسم به اطراف نبود، یهودیدم میگه یکی نیست به ما بگه عافیت باشه ؟ فهمیدم عطسه زده و گفتم عافیت باشه...میگه سلامت باشی ، این چیزارو هم من باید یادت بدم؟


*سه تایی داریم آماده میشیم بریم بیرون عطسه میزنه و همسری بهش میگه عافیت باشه، میگه سلامت باشی و رو میکنه به من ومیگه ببین چقدر زرنگه، یاد بگیر.


*دیشب ساعت ۳ داشتم ابدوغ درست میکردم که اومد . طبق معمول بیخواب بود با اینکه ابدوغ دوس نداره اما راه فراری بود براش از خوابیدن ، حین خوردن گفت خب ی لبخند بزن . مثل سنجد دهنم تا گوشام باز کردم ...اخماش و کرد تو هم  گفت چه فایده وقتی من بهت بگم.


*میگه ی مامان دارم همه کاراش مشحره مشحر


نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.