صبح

شنبه 9 آبان 1394

صبح جوجه کمی بیقراری کرد دیگه به همسری گفتم پاشو زنگ بزن ی وقت بگیر، زنگ زد و منشی گفت ساعت ۱۱بیاید . ساعت ۱۰:۳۰ هم مدرسه محمد جلسه مادران بود ....امسال من هنوز نتونستم تو جلسات شرکت کنم حتی هنوز معلمشو ندیدم. همسری گفت میذارمت مدرسه بعد هم بریم دکتر .

ساعت ۹ بود که دیگه خوابیدم آخه از ۴صبح بیدار بودم، ۱۰ بیدارم کرد گفتم ولش کن خوابم میاد ، راستش اصلا مثل سابق نیستم که بتونم سریع آماده بشم ...حالا یا طبیعیه یا اینکه از بس برا همسری گفتم خودم هم دچار شدم.

یکم ماساژم داد و چقدر کیف داد....بیخود نیست قدیما کسی زایمان میکرد میرفتن تو حمام با روغن ماساژش میدادن ....بابا اصلا آدم حال میاد. خلاصه نتونستم بلند شم ، بعد همسری گفت من میرم نوبت میگیرم زنگ میزنم میگم چه ساعتی برو که نری اونجا معطل بشی.

رفت و چند دقیقه بعد تماس گرفت گفت ۱۲:۳۰ اینجا باش....منم دیگه آماده شدم و کفشای جوجه رو پاش کردم و زنگ زدم آژانس رفتم.

دکتر دید و گفت هیچیش نیست و الکی نگرانی ، این بچه نمرش بیسته سالمه سالمه فقط دلدرد داره که اونم طبیعیه .

همسری اومد دنبالم اونجا و بعد رفت ی کافی شاپ برام ذرت مکزیکی سفارش داده بود ....نه ماه بود از این چیزا نخورده بودم کلا ذایقم عوض شده ،من عاشق مکزیکی بودم ولی امروز خیلی بهم حال نداد...مخصوصا که بخاطر نی نی با ترس و لرز خوردم . ولی چقدر کیف داد این بیرون اومدن...خییییییلی

تو راه برگشت گفتیم امروز روز دانش آموزه ی چیزی برا محمد بگیریم. ی تخم مرغ شانسی کیمدی گرفتیم (هرچند دفعه قبل به خودم فحش دادم که دیگه نگیرم) با شیرینی خامه ای...بچه خوشحال میشه،رفتیم خونه مامان، محمد هم با سرویس رفته بود اونجا.

ناهار خوردیم و خواهری زنگ زد که میخوان بیان اونجا ، منم دیگه جمع و جور کردم و به همسری گفتم مارو بذار خونه. دیگه هی مامان بابا گفتن بمون گفتم نه خونه کار دارم شب سرده الان هوا بهتره و خلاصه اومدم نگفتم هم بخلطر چی ...مامان گفت اگر بخاطر اونا میری معلوم نیست بیانا ...گفتم نه باید برم و اومدم

حالا چرا اومدم ؟ جریان داره که فرصت بشه میگم.

اصلا دوست نداشتم بیام دلم میخواست میموندم ، دوباره اومدم خونه و تو راه بغض کرده بودم ....ب همسری گفتم حالا ی روز ما زدیم بیرون هنوز نرفته باید برگردم.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.