تغییر

دوشنبه 11 آبان 1394

امروز تا ظهر تو رختخواب بودم و همچنان دلگیر و غمگین ....بعد به خودم گفتم آوا تا کی؟ تا کی میخوای ی گوشه بیفتی ؟ درسته زایمان کردی خب دلیل نمیشه اینقدر منفعل باشی؟ گفتم واقعا از هدیه نخریدنش اینقدر ناراحتی؟ فقط صادقانه و منصفانه جواب بده...خب واقعیتش اینه که جوابم به خودم منفی بود ...اما دلم میخواست ناراحت باشم ،بهونه بگیرم، کشش بدم.....خلاصه ساعت ۱۲ بود که به خودم گفتم آوا پاشو دیگه بسه ....بلند شدم و اول پرده هارو کنار زدم و نور وارد خونه شد بعد یکم پنجره رو باز کردم و هوای تازه به خونمون راه پیدا کرد . رفتم طی و برداشتم و سرامیکارو طی کشیدم، دستمال کشی کردم، آشپزخونه رو مرتب کردم، جاروبرقی کشیدم ، رختخوابمو جمع کردم (آخه تو پذیرایی میخوابیدیم) تخت نی نی و آماده کردم و گذلشتمش اونجا، اتاق خواب و مرتب کردم ، تخت و چیدم، لباسارو تو کمد و کشوها گذاشتم....خلاصه خونه رو کردم دسته گل

میدونین امروز نی نی یکماهه شد ، گفتم تا اومدن محمد کارارو تموم میکنم و بعد با هم میریم قنادی نزدیک خونه هم ی هوایی میخوریم هم ی کیک میگیریم میایم که تموم نشد و نتونستیم بریم.

همسری که اومد شوک شد از دیدن خونه ...گفت وای آوا چیکار کردی ...واقعا زن نعمته.

بعد از ناهار تمام این مکالمه ای که باخودم داشتم و براش گفتم. تموم مدتی که حرف میزدم با لبخند و شوق نگام میکرد و آخرش گفت خیلی خواستنی هستی دوست داشتنیه من....خیلی میخوامت.

میدونین قصد دلشتم همچنان بهش محل نذارم و چه بسابدتر هم بکنم چون ناراحتیمو به زبون آورده بودم دیگه میدونست ناراحتم ....اما در راستای اون تغییر ناگهانی وقتی اومد خوب برخورد کردم.

آخه دیشب باهاش صحبت کردم و بهش از ناراحتیم گفتم ، خب همونطور که خودم هم میدونستم اون هیچوقت قصد ناراحت کردنم و نداره و اصلا فکر نکرده من ناراحت باشم ، مدام عذرخواهی کرد و توجیه ....ولی فرقی به حالم نمیکرد عذرخواهیش چون میخواستم تو همون حال بمونم.


بعدازظهر مامانم اومد نی نی وحمام کرد، دو دست لباس هم براش خریده بود و تو اولین ماه تولدش هم تمیز شد و هم لباس نو پوشید

ممنون از همتون بابت دلگرمی ها و محبتتاتون

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.