سرماخوردگی

یکشنبه 17 آبان 1394

سلام سلام

چهارشنبه همسری ظهر رفت خونه مامانم منم آژانس گرفتم رفتم ، شب اونجا خوابیدیم چون نه همسری روز خوابیده بود نه من، نمیتونستیم شب بیدار بمونیم همونجا موندیم که مامان کمکم کنه...انشاالله هر کی پدرومادر داره خدا حفظشون کنه ....اون شب نینی خیلی کمتر گریه کرد . پنجشنبه هم اونجا بودیم و شب اصلا گریه نکرد. جمعه بعدازظهر اومدیم  خونه و شب راحت خوابید . این دو سه روز که اونجا بودم دیگه مرتب گرمش میکردیم و قطره بینی براش میریختم (دکتر قطره رو داده بود)

خداروشکر الان خوب شده اما دیشب تا اذان صبح گریه کرد، بیچاره همسر صبح ساعت ۵میخواست بره تا ساعت ۴ نی نی و تو خونه راه میبرد. خودمم دیروز سرماخوردم....حالا جریان شرماخوردن من چیه؟ میگم براتون

دیروز صبح داشتم جوجه رو عوض میکردم . پوشک و که باز کنم ی سری باید کارخرابی کنه صبر کردم کارشو کرد و پاهاش و دادم بالاکه پوشک جدید و بذارم یدفعه جیش کرد پاهاش هم رو به بالا بود و جیشش ریخت تو سرو صورتش

مجبور شدم ببرمش حمام....حالا ساعت چنده؟ ۶:۳۰ صبح محمد هم میخواد بره مدرسه ...نون هم نداریم همسری میخواست بره نون بخره که محمد صبحانه بخوره....دیگه عجله ای شستمش و البته با ترس همسر هم تو لباس پوشیدنش کمکم کرد و رفت نون بخره منم سریع ی دوش گرفتم اومدم بیرون با همون حوله محمد و راهی کردم  رفت و نینی هم گریه میکرد و نشستم بهش شیر دادم بعد رفتم لباس پوشیدم....چشمتون روز بد نبینه از بعدازظهر چنان بدن دردی کردم که نگو....و همچنان ادامه داره....صبح که همسری داشت میرفت گفتم ی زنگ بزن مامانم بیاد گفت میترسه الان زنگ بزنم بذار ساعت ۹ بهش میگم بیاد ....الانم مامانم اینجاس و کمی بهترم اما داغونم داغون ...انگار کامیون ازروم رد شده

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.