نی نی

چهارشنبه 20 آبان 1394

سلام سلام

اول ممنون بابت محبتتاتون

امروز مامانم رفت خیلی جلوی خودمو گرفتم که گریه نکنم (دختر هم اینقدر لوس...ایشششششش) اگر بخوام همه چیز این روزهارو بگم بهم میگین غرغرو ....پس بیشتر خوشی هارو بنویسم.

اینکه خواهرم کلی هوامو داشت و اصلا باور نمیکردم اینقدر مراقبم باشه.

اینکه مادرشوهرم اینا نیومدن اصلا و من چقدر از این بابت خوشحالم .

اینکه پسرم زردی نداشت و چقدر خدارو شکر کردم از این بابت.

اینکه چقدر در طول زایمان تو تک تک لحظات خدارو در کنارم احساس کردم

اینکه فهمیدم سوره انشقاق چقدر در راحتی زایمان موثره

به نظرتون بی مزه نیست این پست؟ آخه خاطره نویسی که غیبت توش نباشه که اصلا بدرد نمیخوره

پدرشوهر ی پاکت میده به همسری که اینم کادو پسرت و البته همسری قبول نمیکنه و میگه من پول ازشما نخواستم . شما الان باید دلت برا نوت پر بکشه بعد پاکت میاری میدی دست من . بچه رو ندیده کادو میدی . دستت درد نکنه مال خودتون و نمیگیره ازش. من بهش گفتم نذار ی کدورت چدید پیش بیاد بازم خودت میدونی ولی به بابات بگو بیا بریم تا ی جا و بیایم . بیارش خونه بگو میخوام اذان اقامه تو گوش بچم بگی...گفت آوا اینا آدم این کارا نیستن . گفتم خودت میدونی من فقط ی پیشنهاد دادم.

خلاصه به بابش میگه و اونم نمیاد و اصلا جبهه میگیره خراباتی. همسری هنم میگه من فقط میخوام ازم راضی باشی ی وقت خدانکرده ناراضی نباشی از من . میگه من ازت راضیم همیشه هم بودم . همسری هم میگه همین مارابس خداحافظ

اما مامانش ..میگفت یک کلمه هم حال بچمو نپرسیده . ی بار ازم دربارش پیزی نپرسید . خیلی ازش دلگیره . میگفت گوشه بچمو نشونش نمیدم . حالا که اینقدر دلش سنگه .

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.