من و نی نی

یکشنبه 24 آبان 1394

با تبلت دارم مینویسم و چقدر هم سخته

راستی سلام

از همتون ممنون هم بخاطر دعاهاتون هم پیامها که اطمینان دارم لطف خدا همراه دعاهای شما دوستان  بدرقه راهم بود که اینقدر همه چیز بخوبی گذشت.

شنبه که آژانس گرفتم رفتم یادتونه؟ رفتم دنبال مامان و رفتیم بیمارستان. خب هیچ تجربه ای نداشتم که باید چیکار کنم یا چی میشه....چون دفعه قبل بیمارستان خصوصی و ماماهمراه و این حرفا ..من هیچ کاری نکردم فقط. سر تاریخ رفتم بیمارستان خودش همه کارهارو کرده بود.

خلاصه با کلی استرس رفتم. اونجا معاینه شدم و گفت وضعیتت خوبه منتها سر بچه خیلی رو به بالاس و هنوز هم سه روز وقت دلری این سه روز پ ۳-۴ ساعت پیاده روی کن . نوار قلب گرفتند و اول که کلا ناون بود مجدد تکرار کردن و یکم بهتر شد منتها قابل قبول نبود، گفت اورژانسی  برو سونو...سونو هم گفت برو ناهار بخور و کمپوت با دوسه تا بستنی ساعت ۲ بیا. رفتم خونه مامانم اما دردام شروع شده بود همسری هم اومد و بعد رفت ناهار گرفت خوردم و رفتم سونو، گفت حرکاتش خوب نیست، دکترم هم دید و گفت فردا تکرار بشه سونو . بعد که گفتم دردام تشدید شده معاینه کرد و گفت برو بستری شو.

خداروشکر به نسبت محمد زایمان راحتتری بود ، منتها وقتی بدنیا اومد بندناف دور گردنش پیچیده بود و کمی کبود شده بود و تا صداش دربیاد تو همون چندثانیه من مردم و زنده شدم.

زردی هم نداره خداروشکر .

تو تموم لحظه ها چقدر خدا حضورش و بهم نشون داد ...همه جا و تو تک تک لحظات لطفش به وضوح برام مشهود بود.

بچه ها هرچی میخواین از ته دل از خودش بخواین. نه سرسری ی چی بگین با همه وجود ازش بخواین شک نکنین به بهترین شکل ممکن بهتون میده.

یادتون بودم تو همون لحظات زایمان یاد بچه های وبلاگ بودم ، امیدوارم خواسته هاتون صلاح باشه و زود بهش برسین.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.