دلگیرم

شنبه 30 آبان 1394

تو این ۲۵ روز خیلی سعی کردم به خودم روحیه بدم که افسردگی بعد از زایمان سراغم نیاد....اما دیگه کم آوردم غمگین شدم، ساکت شدم، دوس ندارم حرف بزنم ، فقط با چشمای پرغم اطراف و نگاه میکنم ....شاید تو خونه موندن، شاید ارتباط با دیگران نداشتن، شاسد گریه های جوجه که کلی انرژی ازم میگیره، شاید هماهنگ نبودن درآمد با قسطا، شاید همه اینها و شاید هیچکدوم...اما هرچی که هست منو داره به سمت غم میکشونه.

امروز میخواستم جوجه رو ببرم دکتر . از دیشب کلی خوشحال بودم ...خنده داره نه؟ برا دکتر رفتن شلد نبودم برا اینکه این دکتر رفتن بهانه میشه که برم بیرون، مخصوصا که همسری هم باهام بود....صبح که همسری گفت نمیخواد بریم بچه چیزیش نیست غم عالم ریخت تودلم، 

دلم گرفته، دلم عجیب گرفته...نه ، عجیب نه....دلم شدید گرفته....بغض تو گلومه

خدایا شکر

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.