روزهای فوق تخمی

شنبه 3 بهمن 1394

میخوام بگم خستم اما رو زبونم نمیاد ...نمیدونم چی بگم که توصیف حالم باشه.

اینقدر محمد ازم انرژی میگیره که حتی ی لبخند زدن برام کوه کندنه....ذله شدم دیگه.

۵۰روزی هست که ی چشمم قرمز شده . دوبار رفنم دکتر و قطره داد اما خوب نشد. پنجشنبه وقت گرفته بودم که هم خودم برم هم محمد و ببرم برا تعیین نمره. صبح که بیدارشدیم دیدم چشمش باز نمیشه و مژه هاش بهم چسبیده. دیگه دکتر دید و گفت مگه همیشه نمیزنه عینک و ؟ گفتم اتفاقا همیشه میزنه . یادم رفت بگم از ۱۸ ساعتی که بیداره ۱۵ ساعت و یا با تبلت مشغوله یا تلویزیون.... چشمشو گفتم که صبح اینطوری شده و دید و گفت چشمش عفونت کرده ، بچه رو بغل نکنه ، نبوسه کلا نزدیکش نره و دارو داد.

خودم هم گفت پرخونی عروق چشم و همینطور میمونه!!!!!!!!!

از اونجا بردمش دندونپزشکی. بگذریم که چه ها نمیکنه....خلاصه گفت اینارو نمیخواد درست کنی چون همین روزا میفته فقط دندون ۶ باید درست بشه. تعجب میکرد دکتره از اینهمه خرابی دندوناش.

ساعت نزدیک ۱ بود که رسیدیم خونه مامان . دستم دیگه بیحس شده بود . از ساعت ۹ جوجه بغلم بود . شب به همسر گفتم ی آغوشی باید بگیریم .

اونشب خونه مامان خودشو با سیب زمینی سرخ کرده خفه کرد، بعد ازشام هم رفنیم خونه دخترخالم اونم کیک پخته بود با خامه تزیین کرده بود، بعدم نون خامه ای آورد ، ما هم ی جعبه شیرینی برده بودیم .....دیگه خودتون ببینین چه با خودش کرده. امروز بخاطر گلودرد بردمش دکتر. 

همش به جوجه نیگا میکنم میگم تو اینطوری نشی....همسر میگه مگه تا الانش مثل اونه ، نمیشه اینطور.

خداکنه این یکی اریت کن نباشه، کشش ندارم. همین الانم ی موقع ها دربرابر خنده هاش واقعا حس ندارم عکس العمل نشون بدم ازبس اون.....

انشاالله خدا به هرکی میده خوبش و بده ....اگرم میخواد به من از اینجوریا بده دیگه نده.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.