کاش اطمینان داشتم پیرشدن من تضمین خوب بزرگ شدن توست

سه‌شنبه 6 بهمن 1394

ساعت یک ربع به هفت یهو از جا میپرم و میبینم خوابه، صداش میزنم ...مثل اینکه قبل از من بیدار بوده و میدونه چه موقعس. میره دستشویی ، میاد لباساش و برمیداره و میکه مامام امروز نرم مدرسه....

چرا؟؟

خستم

واقعا چه دلیل قانع کننده ای.

ساعت شده ۷.... بشقاب پنیر بدست داره میشینه پشت میز

میگم چیکار میکنی ....سرویس اومده

صداشو از آیفون میشنوم که داد میزنه وایسا نرو اومدم

یک ربع از زندگی من و محمد با اندکی تلخیص

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.