منو بیمارستان یهویی

چهارشنبه 28 بهمن 1394

خب جونم براتون بگه دیروز میخواستم بیام با ی پست درست و درمون...با خودم گفتم هرجور شده میشینم عکس آپلود میکنم که نشد ، حالا میگم چرا

دوروزه گلوم درد میکنه، سرماخوردگی نیست فقط گلودرد....صبح جوجه رو بردیم برا واکسن، قبلش میخندید خانمه میگفت ای جان ، من دلم نمیاد بهت بزنم اینطوری میخندی. خیلی هم گریه نکرد طفلی. 

اومدیم خونه و قصد داشتم تمیزکاری کنم. اول ناهار گذاشتم بعد گفتم بزار ی زنگ به مامانم و خواهرم بزنم بعد برم سراغ کارا

مامان بنده که معرف حضور هستن....ی شرح کامل از مریضیاش داد‌و خداحافظ....

خواهرجان هم که هربار یکساعتی صحبت میکنه، اولش هم بهش گفتم کار دارم اما خب تا گله مندیاش تموم نشه محاله خداحافظی کنه....که استثنا‌‌`ایندفعه حق داشت گله کنه.

قطع که کردم افتادم رو دور تند و سریع برنج گذاشتم بپزه و پذیرایی و مرتب کردم، جاروبرقی کشیدم بعد رفتم آشپزخونه ظرفارو شستم....ظرفا که تموم شد دست بردم جاقاشقی کنار گاز و بردارم که یدفعه دستم خورد به قوطی روغن و انگشت شستم و ناکار کرد

ی روغن جامد همسر کرفته بود برا شیرینی درست کردنا...تموم شده بود گذاشته بودم کنار ظرفشویی قلمو هم توش بود که قلمو و بشورم و اونم بندازم دورکه قبل از رفتن ی یادگاری به جا گذاشت و رفت.

زنگ زدم همسری که اتفاقا دیرهم کرده بود، گفت دارم میوه میخرم، یکم نگران شد گفتم چیزی نیست دستم بریده بیاببین چجوره....چند دقیقه نشد دیدم پله هارو چندتا یکی میکنه و میاد، دید و گفت بریم بیمارستان، اونموقع که اومد دیگه خونش بند اومده بود گفتم نریم دیگه که گفت نه بریم نشون بدیم.

سرپایی چندتاقاشق غذا خوردم و محمد موند خونه جوجه رو برداشتیم گذاشتیم خونه مامان ورفتیم بیمارستان.

دکتر دید و و گفت بخیه میخواد. دوتا بخیه خورد رو انگشت شستم و اومدیم جوجه رو برداشتیم و اومدیم خونه.

یعنی مدیونین اگر فکر کنین مامانم منو با انگشت پانسمان شده دید و از شرح حال دادن دست کشید. جواب سلام و که داد بجای اینکه بگه خب دختر چطوری ، چجوری دستت برید ....شروع کرد که سرم درد میکنه، کشت منو این سردرد، چشمام باز نمیشه، ظهر ناهار درست نکردم و....خخخخ

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.