دوماهگی، پر

شنبه 1 اسفند 1394

یکشنبه با پنج روز تاخیر واکسن دوماهگی و زدیم و از اونطرف طبق معمول پیش بسوی خونه بابا. سه روز موندیم و بعد اومدیم خونمون.

خیلی خوشمزه شده جوجه

یعنی خدانکنه جلو جلو فکر کنی ...آسمون به زمین میرسه که اونطوری نشه، نمیدونم فقط دنیا مال من اینطوره یا شماهام همینطورین....

پنجشنبه کلی خودم با خودم خوشحال بودم که فردا جمعه س و همسری خونه و خانواده دورهم جمعیم....با خودم گفتم آخجون خونه س و من راحت میخوابم. آخ آخ آخ .....

پنجشنبه تا ساعت ۳بیدار بودم و کتاب میخوندم بعدم که خوابیدم ولی هربار باید بیدار میشدم و شیر میدادم

خلاصه ساعت ۱۲ ظهر بیدار شدم . همسری صبحونه آورد تو رختخواب خوردم ، بعد که بلند شد ظرفارو ببره دیدم بد راه میره...گفتم چی شدی؟ چرا کمردرد؟ گفت نمیدونم ، چیزی نیست شاید زیاد خوابیدم کمرم خشک شده

ولی زهی خیال باطل...چارچنگولی شد. 

دیگه هنوز صبحونه گوشت نشده که بچسبه به تنم پاشدم رفتم آشپزخونه. دیدم ی مقدار ظرفارو شسته که انگار دیگه نتونسته روپا بایسته، ظرفارو شستم، ناهار درست کردم ، هویجارو ریختم تو آب که آبشو بگیرم برا عصرونه ....این وسطا هربار میومدم یا به جوجه شیر میدادم یا بغلش میکردم یا از دست محمد نجاتش میدادم(دوس داره بغلش کنه ، حوصله هم نداره زیاد بغلش کنه. بلندش میکنه دوباره میذاره زمین خب اونم گریه میکنه میخواد بغل بشه، خب بگو بچه مرض داری ساکت و آروم خوابیده بلندش میکنی)

دیگه ساعت ۴ ناهار خوردیم. ژله هم درست کردم که یادم رفت بیارم بخوریم هنوز تو یخچاله. 

یکم میخوام از همسری بنویسم

راستش اخلاقش خیلی خوبه ، یعنی اگر بخوام حرفی دربارش بزنم یا اسمش که میاد یاد چه ویژگیش میفتم :یکی گذشت ، یکی مهربونی

ولی منفعله...زیادی آرومه....ساکته....فعال نیست، جنب و جوش نداره

ی چیزی که خیلی خودشو اذیت میکنه اینه که حس درونیش از خودش راضی نیست. میگه من با اون وضع مالی نباید الان این اوضاعم باشه...عقلم نرسید چیکار کنم، همیشه وضعم توپ بود اونوقت الان که ازدواج کردم اینه اوضام. 

حرف نمیزنه ولی دیگه بعداز ۱۲ سال سکوتش برا گویاس.

دیروز بهش گفتم فدات شم تو لحظه زندگی کن ، الان این لحظه ، امروز چه مشکلی هست؟ هیچی ...،قسط و قرض و کار مال فرداس ، فردا هم غصشو بخور الان شاد باش

بهش گفتم چرا خودتو دست کم میگیری ؟ خداروشکر ازدواج موفق داشتی، دوتا بچه سالم خدا بهت داده ، مهمتر اینکه تونستی تو من حس خوشبختی بیاری..،اینکه بعد از ۱۲ سال هنوز دوستت دارم ، خیلی بیشتر از روز اول...،این خیلی مهمه ، خیلی هنر میخواد که همه کس نداره و تو داشتی . اینکه اگر ب گذشته برگردم بازم تورو انتخاب میکنم

خلاصه اینقدر حرف زدم که دهنم کف کرد ....ولی موثر بود ...،دلش گرم شد ، دیگه یکم با جوجه بازی کرد و خندیدیم از خنده هلی بی صدای بچه .

ولی میدونین تا حدودی بهش حق میدم ، سخته همیشه وضع مالی خوبی دلشته باشی اما ازدواج کنی و مستاجر بشی.،،میگن همیشه اونطور که فکر میکنی نمیشه حکایت همسری منه. گذشته از این مورد سخته تو جوونی حتی نتونی بچتو بغل کنی.

دیروز جوجه گریه میکرد و تا من از آشپزخونه بیام بیرون بلند شده بود بغلش کنه و دیده بود نمیتونه....از اینجا شد که تو هم رفت و غم نشست تو دلش.

همه سعیمو میکنم این ناتوانی و نبینه ، مثلا تا گریه کرد گفتم دارم میام بلندش نکنید ، که نبینه نمیتونه...ولی خب ی موقع ها پیش میاد

مثلا محمد که ۳سالش بود ی سفر خارج از کشور رفتیم. آقا این بچه تا میرفتیم بیرون میخوابید مجبور بودیم بغلش کنیم ، خب همسری که نمیتونست ازطرفی هم دلش طاقت نمیاورد من بغل کنم چون بزرگ بود دیگه محمد، بچه که قابل بغل شدن باشه نبود....تو اون ۶-۷ روز ۸۰درصد من بغلش کردم شایدم بیشتر اما به همون اندازه هم که بغلش کرد همونجا کمرش درد گرفت. منم بغل میکردم خودش با خودش غصه میخورد....بااینکه خودمو راضی نشون میدادم ، هربار میگفت بده من بغل کنم میگفتم راحتم، هنوز خسته نشدم، خسته بشم میگم . 

کلا میدونه بغلشون کنه براش ریسک داره ...و چه لذتی بالاتر از بغل کردن بچه که اونم براش با دلهره همراهه

خب اینا همش غمه.

دلم براش میسوزه .

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.