آوا و خماری

شنبه 15 اسفند 1394

خب جونم براتون بگه جمعه صبح ساعت ۷ پدر و پسر از خواب بیدار شده بودن و تو بوق و کرنا کردن که ای اهالی پاشید صبح شده(خدانکنه اینا ی روز زودتر بلند بشن) دیدم نون سنگک به دست دارن میان تو که پاشو نون کنجدی خریدیم. منم از اون جهت که شب تا صبح درحال دوشیده شدن هستم، خوشحال و خندون و صدالبته گرسنه بلند شدم صورتمو شستم  اومدم سر میز ......گفتم پس کو؟ محمد هم نیشش تا بناگوشش باز که ایناهاش، ببین پسرت چه نونی خریده.....گفتم خب حلیم کو؟ اونا هم مثل منگا به هم نیگا کردن گفتن حلیم نداریم، پنیر خریدیم

(روز قبلش خواهرم اینا خونمون بودن دیگه غروب شد و گرسنه شدن رفتم پنیر خیار گوجه  سبزی کره عسل مربا خرما آوردم عصرونه بخوریم....اونا هم ماشالا خیلی پراشتهان، بنده خدا شوهرخواهر میگه من به خرید خونه نمیرسم، ازاین طرف میخرم فردا میگن تموم شد، واقعا بخور هستن) خلاصه ی بسته پنیر و عصرونه خوردیم.

صبح دیده بوده نه پنیر داریم نه کره خربده بود....

خشکم زد سرمیز، گفتم صبح جمعه ساعت ۷منو بیدار کردی که پنیر بخورم؟؟؟ گفت بخور خداروشکر کن....اما خودش هم ی لحظه جاخورد که چرا به عقلش نرسیده بره حلیم بخره....

نشستم ی چایی خوردم گفت خب بخور گفتم نمیخوام،اینقدر دیشب پنیر خوردم . هبچی دیگه مدیونین اگر فکر کنین گفت ی دقیقه صبر کن الان میرم بگیرم.

شنبه صبخ که محمد رفت ، حوجه رو بغل کرده بود گفتم مامانی بیا بابا میخواد بره....دیدم نه اصلا انگار نه انگار ....یاد ویژگیهای شخصیتی مردان که باربارا گفته بود افتادم و خیلی روشن و بدون ابهام گفتم بیا مامانی بغل من بابا میخواد بره حلیم بخره....آقا همین ی جمله کافی بود که آقا چشماش سنگین بشه و بگه آوا به جون خودم میخواستم برم اما اینقدر هوابم میاد که نگو، پنج دقیقه بخوابم برم....پنح دقیقه شد ساعت ۹:۳۰

یکشنبه هم که نبود . امروز دوباره محمد که رفت گفتم الان لباس میپوشه میره، میگه بهو دلش بخواد بچه شیر میده....اما زهی خیال باطل هنوز ی وجب مونده بود سرش برسه به بالشت، صدا خروپفش خونه رو پر کرد

من حلیم میخوام......ی عالمه گریه.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.