اعتراف

جمعه 13 آذر 1394

هیچوقت از دختر بودن خودم راضی نبودم، همیشه دلم میخواست پسر بودم و همیشه از خدا شاکی بودم که چرامنو پسرنیافرید. حتی تو سن نوجونی آرزوم بود بتونم تغییر جنسیت بدم و خیلی جدی به این موضوع فکر میکردم.

تا قبل از مدرسه همیشه تیپ پسرونه داشتم و موهای کوتاه ، هرکسی هم که میپرسید اسمت چیه میگفتم مسعود.

یادمه یبار وقتی پنج سالم بود ، داداشم موهلش و ماشین کرد ، منم پامو تو ی کفش کردم که منم میخوام کچل بشم، و کچل کردم . 

هیچوقت از دامن خوشم نیومد و نمیپوشبدم، وقتی همه دخترا دنبال خاله بازی و عروسک بازی بودن من با پسرا فوتبال بازی میکردم یا هفت سنگ . خلاصه پسری بودم برا خودم

اما الان ، تو سن ۳۱ سالگی اعتراف میکنم که چقدر از مونث بودنم خوشحالم، که چقدر لذتبخشه زن بودن، مادر شدن ، همسر بودن.

بسیار بسیار خوشحالم از اینکه زن آفریده شدم تابتونم طعم شیرین اینهمه لذت و بچشم که هیچ مردی قادر به درک و چشیدنش نیست.

چقدر خوشحالم از زن بودن خودم و اینهمه توانایی. در عین حال که یک نفرم اما همزمان کار چندنفرو انجام میدم و میشم سرشار از انرژی. 

چقدر لذتبخشه که صبح بیدار بشی خونه رو مرتب کنی با بچه بازی کنی و لبخند رو لبش بیاری و خودت سرشار از شادی بشی از خنده های بیصداش، بعد خونه رو با عطر غذات پرکنی ، منتظر اومدن عزیزات بشی، هربار نگاه به ساعت کنی و با خودت بگی نیم ساعت دیگه میان، دروبراشون باز کنی ، میزو بچینی و بشنوی که میگه محمد ببینیم مامان امروز چه کرده، محمد بیاد آشپزخونه و بگه آخجون بابا اینجارو ببین، دوباره آشپزخونه پرازکار بشه و تو تو کمترین زملن ممکن دوباره مثل دسته گل کنی و با ی سینی چای بیای پیششون، و از هر کدوم از اینا در عین خستگی کلی انرژی بگیری ....آخ که چقدر توانایی تو وجود یک زن هست و من از زن بودنم بسیار خرسندم .

خدایا هزاران هزاربار شکر که مرا اینگونه آفریدی

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.