شب سخت

شنبه 1 اسفند 1394

دیشب نینی برکت کنه تا ۵:۳۰ صبح گریه کرد. 

۵:۳۰ همسری کنارم خوابوندش که دیگه خوابید تا صبح. منم همون موقع بیهوش شدم ، ۶:۳۰ بلند شدم محمدو راهی مدرسه کردم ...خواب از سرم پرید، ۷:۳۰ خوابیدم تا ۸:۳۰ ....بعدم بلند شدم که برم خونه خواهری

ظهر خونه خواهرم نموندم و اومدم خونه...۲:۳۰ خوابیدم تا ۴ ...اما تو همین بازه زمانی ۴-۵ بار محمد بیدارم کرد...اول صدا زده مامان..بیدار شدم میگم جانم میگه عینک منو بده برم مشقامو بنویسم...میگم خب تو که داری میری عینکتم بردار حتما باید منو بیدار کنی...چند دقیقه بعد دوباره میگه مامان...بعله....بذار اینو برات تعریف کنم بخندی.....و ادامه دارد. حالا صدبار همسری بهش گفته وقتی مامان خوابه بیدارش نکن کارات و به خودم بگو یا صبر کن بیدار که شد اما محمده دیگه از موضع خودش کوتاه نمیاد.

بعدازظهر همسری گفت خونه فلانی میای روضه....گفتم واقعا فکر میکنی میتونم؟؟

وقتی داشت میرفت به محمد گفت بیام دنبالت بریم عزاداری؟ گفتم کجا ؟ گفت هونه فلانی...گفتم کاش زودتر محرم تموم بشه...گفت آوا اگر سختته نمیرم واجب که نیست... گفتم من که هرشب دارم بهت میگم نرو.

شب مثلا نرفته بود اما زودهم نیومد....گفتم مگه نرقتی عزاداری گفت نه

کیک یزدی درست کردم، وقتی اومد خونه با محمد نشستن خوردن تموم شد....گفت دوباره درست کن محمد فردا ببره مدرسه بخوره ، کفتم آرد تموم شد......الان مثلا رفته آرد بخره اما میدونم رفتن عزاداری،.....انشاالله خدا قبول کنه ازش...والا....

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.